تبليغاتX
خواب برادران بسیجی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 16:42  توسط برادران بسیجی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 1:51  توسط برادران بسیجی  | 

|بسم الله الرحمن الرحیم|

این داستانی که میخوام بگم یکی از بهترین خاطره های دوران بسیجم هستش.قصه از اینجا شروع شد که ما برای عملیات رفتیم رشت در عین عملیات بودیم یعنی دست به کار میشدیم که با دشمن داخلی دست به کار بشیم و شدیم و ما با تجربه بالایی که داشتیم از تجربه استفاده کردیم میدونستیم دشمن خیلی زرنگه در این وسط فرد باهوش و....دیگه خودتون میدونین لازم به ذکر نیست دوست ندارم خودمو معرفی کنمخوب بگذریم ادامه بگمخلاصه دشمن زیر چمن زارهای منطقه به طور مخالف کمین کرده بود کاملا بچه های ما غافلگیر شده بودن حتی فرمانده هم نمیدونست چی کار کنه این بود که من متوجه تکنیک دشمن شدم ولی یه مشکل این بود که با فرمانده که در میون گذاشتم اصلا باور نکرد خوب این بود که دشمن به تدریج به صورته فجیعی حمله خودش رو شروع کرد فرمانده دستور عقب نشینی داد خیلی سعی کردم جلو فرمانده رو بگیرم ولی نشد گفت: بچه مگه میخوایی تیر بارون بشیم؟,بچه ها کاملا همه عقب نشینی کرده بودن تا اینکه من از نقشه خودم استفاده کردم و از برادران بسیج جدا شدم اینجا بود که فرمانده با لحن تهدید آمیزی گفت:بچه برگرد,منم که تصمیم خودمو با قاطعیت گرفته بودم و میخواستم عملیش کنم و با توکل به پنج تنرفتم جلومنم با کلاشینکوفه خودم که به پشتم بسته بودم و با چند صلاح کوچیک و سرد به سمت دامنه کوهها سرازیر شدم تا توان داشتم خودمو به صورت افقی و بعد هم به صورت شتری رفتم پایین طوری که پشت دشمن قرار گرفته بودم طوری بود که پشت یه درخت کاج قرار گرفته بودمفکری زد به سرم که برم بالا درخت از بالا زیر نظر بگیرم موقعیت رو رفتم بالا با کمک طناب خلاصه رفتم بالا و نخواستم برای شروع از کلاشینکوف استفاده کنم برای همین از صلاح سردم استفاده کردم همینطور که فکر میکردم با یکی یکی درگیر بشم دیدم ۳تا دشمن دارن میان طرف زمین ما گفتم چی کار کنم چی کار نکنم از چاقو استفاده کردم از بالا چاقو پرت کردم خورد به گردن طرفدیگه چاقو نداشتم باید از تیر کمونم استفاده میکردم در آوردم تیرم رو زدم به سوی دو تا دیگه که هر سه تا مردن دیدم دارن یکی یکی میان با روش خودم با تک تک درگیر شدم اگه بیشتر اون بالا میموندم گیر میوفتادم پس از این درخت به کمک طناب پریدم رو یه درخت دیگه از اون بالا با همون طناب انداختم گردن یکی از دشمنا ادامه دادم به راهم تا رسیدم به زیر چمن زار چند نفر بیشتر نمونده بودن با فرمانده ایندفعه از کلاشینکوفم استفاده کردم اولین تیر زدم تو سر یکی از دشمنان سرش به ۴ قسمت تقسیم شد(چهار قاش)بقیه رو هم کشتم موند فرمانده با هم درگیر شدیم ولی من با استفاده از فنای استاد برسلی که یاد گرفته بودم (آبدار چکی) با فکر و تاکتیک بسیار از پا درش آوردم و با سر و صورت خونی که هیچ نایی نداشتم همونجا افتادم وقتی چشم باز کردم دیدم فرمانده و بقیه برادران بسیجی بالای سرم هستن که یهو فرمانده گفت: من به جوان بسیجی مثل تو توی مملکت عزیزمون ایران افتخار میکنماین هم از زندگی ما به امید اینکه امام زمان طهور کنه برای سلامتیه آقا امام زمان ۳تا صلوات بفرستین.

تا قصه بعد

صلوات

یا علی مدد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 5:28  توسط برادران بسیجی  |